تبليغاتX
L U C K Y - L O V E R S
L U C K Y - L O V E R S



خداحافظ، همین حالا

همین حالا که من تنهام

خداحافظ، به شرطی که

بفهمی تر شده چشمام

 

از این به بعد اینجام:

http://moonlight1986.blogfa.com

دوشنبه 23 شهریور1388 توسط سحر و بهزاد |

دنیام توم شده

بی چاره دلم

          در این روزهای بارانی که کسی چتر به همراه نداشت

          چه ساده به جست و جوی سایبان رفت . . .

"دیگه بسه پسر
 قوی باش
 من نیستم اما دنیا که تموم نشده"

سحرم

ای کاش می فهدی

که تو نیستی

و دنیام تموم شده

شنبه 14 شهریور1388 توسط سحر و بهزاد |

ای کاش، همه ی خاطره ها شیرین بود

اینو تو نوشتی ... یادت که هست ؟ (تیر ۸۷)

۰۲۱۵۵۹۲ ...

همین الان عشق خوبم با این شماره زنگ زد

و

سِمَت خدایی رو رد کرد!

گفت اگه خدا باشه دیگه نمیتونه رو زمین پیش من باشه

پس ردش می کنه!

 I LOVE HIM

.

.

.

پس

چه چیز را می شود باور کرد ؟

چهارشنبه 4 شهریور1388 توسط سحر و بهزاد |

این سهم من نبود

هر چی بگم که

تموم لحظه های قشنگمون

رویاهای تو دنیامون

چه بی بهونه کارشون تمومه

 

بی تو دیگه

کار منم تمومه و

قصه ی شوم تنهایی

برای من تا آخر این زندگی می مونه

 

از اولش نگاه تو

اون سردی صدای تو

حتی محبتای تو

نوید این روز رو به من می داد

 

این سهم من نبود ولی

قسمت من اینجوریه

برو پِیِ خوشبختیات

دنیا جوابِ خوبیامو داد

 

ای زندگی

کارم از گریه و زاری دیگه گذشته

غُربت سخته

چرا غریبی جای اونو تو قلب من گرفته

 

ای سرنوشت

تقدیر من سیاهِ و همش از بی کسی می خونه

تنها موندم

درد و دلِ این دلِ شکسته دیگه تمومه

دوشنبه 26 مرداد1388 توسط سحر و بهزاد |

دل من آتیش گرفته

تویِ یکی از همین خونه ها، همین نزدیکی ها، دل یکی آتشی گرفته. از روی بوم هم که نیگا کنین می بینین که توی پنجره ی یکی از همین خونه ها آتیش می ریزه بیرون. دلِ یکی آتیش گرفته. تو اومدی اما کمی دیر. از تهِ یه خیابون دراز. مث یه سایه ی نگرانی. کمی دیر اومدی اما حسابی تجلی کردی و دلِ یکی رو آتیش زدی. به من می گن چیزی نگو. نباید هم بگم اما دلِ یکی داره آتیش می گیره. دلِ یکی اینجا داره خاکستر می شه. کمی دیر اومدی اما یه راست رفتی سروقتِ دلِی یکی و دست کردی تو سینه ش دلِ ش رو آوردی بیرون و انداختی تو آتیش و بعد گذاشتی ش سرِ جاش. واسه همینه که دلِ یکی آتیش گرفته و داره خاکستر می شه. یکی داره تو چشات غرق می شه. یکی لایِ شیارای انگشتات داره گم می شه. یکی داره گُر می گیره. دلِ یکی آتیش گرفته. یه نفر یه چیکه آب بریزه رو دلِ ش شاید خنک شه. میونِ این همه خونه که خفه خون گرفته ن، یه خونه هست که دلِ یکی داره توش خاکستر می شه. یکی هوس کرده بپره تو دستات و خودش رو غرق کنه.

یکی می خواد نیگات کنه. نه، می خواد بشنُفَتت. می خواد بپره تو صدات. یکی می خواد ورت داره و ببردِت اون بالا و بذارتت رو کوه و بعد بدوه تا تهِ دره و از اون جا نیگات کنه. یکی می ترسه از نزدیک تماشات کنه. یکی می خواد تو چشمات شنا کنه.

یکی این جا سردشه. یکی همه ش شده زمستون. یکی بُغض گیر کرده تو گلوش و داره خفه می شه. وقتی حرف می زدی، یکی نه به چیزایی که می گفتی که به صدات، به محضِ صدات گوش می داد. یکی محو شده بود تو صدات. یکی دل تنگه.

توی یکی از همین خونه ها، همین نزدیکی ها، دلِ یکی آتیش گرفته. کسی یه چیکه آب بریزه رو دلِ ش شاید خنک شه.

دوشنبه 12 مرداد1388 توسط سحر و بهزاد |

عیدتون مبارک

همیشه براتون عید باشه

نوروز 1388

سلام علکم

چطورید یا نه ؟

سال نوتون خیلیییییییییییی مبارک باشه

ایشالله که امسال به آرزوهای قشنگتون برسید

حدود ۱۲۰ روزی نبودیم

خیلی شرمنده

ولی انقدر اتفاقات تو این مدت افتاده که نگوووووووووووووووووووووووووو

حالا سر موقعش براتون مینویسم

فقط همین قدر براتون میگم که همه چی الآن تقریبا خیلی خوبه

 

سحرم

خوشگلم

با من بمون

به لطافت بوی بهاری قسم می خورم

خوشبختت میکنم

خوشبختت مینم

عاشقتم

بووووووووو...وووووووووس

 

 

یکشنبه 9 فروردین1388 توسط سحر و بهزاد |

16 / آذر / 1365

8036 روز پیش

حدود 192864 ساعت قبل ( وَاو)

توی یه بیمارستان در جنوب تهران (شهرری) به دنیا اومدم

یه بچه ی کوچولو موچولو که باید لایه ی چندین ملحفه پیچیده میشد تا بلکه بشه تو بقل گرفت

بابای مامانی (آقاجون) میگفت اسمشو بذاریم "خداداد"، چون اونو خدا داده

(آخه اگه با این استدلال بخوایم عمل کنیم که اسمِ همه رو باید بذاریم "خداداد")

به هر حال مامانِ خوشکلم اسممو گذاشت "بهزاد" یعنی "بهترین زاده شده"

(البته اسمم پُر بی راه هم نیستا ! )

از همون بچگی باهوش بودم

(اینکه بتونم تو3 سالگی تا 100 به زبونِ انگلیسی بشمارم، ناشی از هوشِ بالای منه دیگه ! تازه این یه نمونه از کارایی که از هوشم نشأت گرفته بود )

همون موقعا بود که صاحب یه خواهر شدم (بهناز)

من هیچوقت حسود نبودم

شاید مامانم بیشتر از بهناز و بهداد (داداش کوچولوم که 12 سال از من کوچیکتره و یه آتیش پاره ای که نگو) روی تربیتِ من کار کرد

مهد کودک، دبستان نمونه دولتی، راهنمایی و دبیرستان غیرانتفاعی و ... مؤکّدِ حرفِ بالای من هست

اینم بگم که وضع اقتصادیِ خونواده ی من در جامعه، متوسطِ رو به بالاست

بابام یه کارگرِ ساده تو کارخونه ی "چیت ری" بود (که الآن بازنشسته شده و شغلِ آزاد داره)

و مامانم هم ابتدا بِهیار بود، بعد مربی مهدکودک، و الآن (در حالیکه دانشجویِ ارشدِ صنایعِ غذاییه) به شغلِ معلمی تو مقطعِ دبیرستان مشغوله (اینم بگم که مامانم یه لیسانسِ آشپزی و شیرینی پزیِ جداگونه هم داره؛ که وقتی غذا درست میکنه آدم انگشتاشم میخوره؛ برا همین من اصلاً انگشت ندارم !!!)

 خواهرم امسال کنکورشو بد داد و یه بار دیگه داره میخونه (به اصطلاحِ خودمون "پشتِ کنکوری)

و داداش کوچولومم کلاس پنجمه (هر روز آتیش میسوزونه !)

بریم به ادامه ی ماجرای خودم

در تمامِ طولِ تحصیلم از دبستان تا پیش دانشگاهی، به جز در درس که یه دانش آموزِ سطحِ اول بودم، تو فعالیت های متفرقه هم شرکت میکردم (تئاتر، خوانندگی و ...)

پیش دانشگاهی برای من پُر بود از انواع و اقسامِ حادثه ها

بهتره بگم پیش دانشگاهی برابر بود با بحرانِ شخصیتِ من (موهامو رنگ کردم و ابرو ورداشتم)

(البته اینجا قضایا مفصّله، ولی وقتش نیست)

با ورود به دانشگاه به تعادل رسیدم و فهمیدم همه ی کارام چِرت بوده

همون ترمِ اول بود که به یکی از همکلاسیام علاقه مند شدم

Oh, my god

یه چیزو یادم رفت بگم

من تو دبیرستان رشته ام "ریاضی و فیزیک" بود؛ رتبه ام تو کنکور شد حدوداً 28000؛ و در یه دانشگاه غیرانتفاعی تو شمال در رشته ی "مدیریت بازرگانی" (مقطع کارشناسی) پذیرفته شدم

داشتم می گفتم؛ به یکی از همکلاسیام علاقه مند شدم

نزدیک به سه سال خودمو به آب و آتیش زدم که اونم به من علاقه مند شه، که نشد !!!

(الآن پیش خودتون نگید که این عجب دیوی که بعد از سه سال دختره نگاشم نکرده ! نه ! قضایا داشت که بهتره بگذریم)

اواخر خردادِ امسال بود که یه فرشته تو زندگیم قدم گذاشت

"سحر"

معنای عشق و بالأخره درک کردم

یه تابستونِ گند و در عینِ حال پُر ماجرا رو گذروندیم

در انتظارِ یه پاییزِ دل انگیز با یه عالمه اتفاق خوش بودم که . . .

که اتفاقاتِ پیش اومده بابِ میلِ من نبود

سحر منو دوست داشت ولی من عشقِ اونو می خواستم

این چند وقت همش گریه بود کارم

ولی دیدم که چقدر در اشتباه بودم

باید دیدگاهمو عوض می کردم

که همین کارو هم کردم

چند روزی هست که به یه آرامشِ نسبی رسیدم

سحر منو دوست داره

ولی من عاشقشم

یک سالِ جدید از زندگیمو شروع میکنم با یک دیدگاهِ جدید

تا شاید زندگی هم چهره ای جدید به من نشون بده

شاید . . .

 

در پایانِ نوشته ام، این چند جمله رو تقدیم میکنم به عشقم (سحر) :

سحرم

گلِ نازم

تو لایقِ بهترینها هستی

میدونم برات کَمَم، ولی هیچکی مثلِ من عاشقت نمیشه

تو تنها اُمیدِ من برای زندگی هستی

پس تنهام نذار

همیشه جمله هام در وصفِ تو کم میاره

زندگی بی تو رو نمیخوام

میدونی که چی میگم

اینجا

جلوی دیدگانِ همه ی دوستانمون

بلند فریاد میزنم که

عاشقتم

دوست دارم

و

خوشبختِت میکنم

تنهام نذار

و

تا آخر عمر با من بمون

 

(امضا: بهزاد)

جمعه 15 آذر1387 توسط سحر و بهزاد |

سلام بچه ها

خیلی شرمنده ام که وقت آپ کردن و سر زدن ندارم

چند روز دیگه تولدمه

۱۶ آذر

یه مطلب جوندار دارم براتون

از این چند وقت می خوام براتون بنویسم

باید بگم که هیچی اونطور که می خوام پیش نمی ره !!!

(امضا: بهزاد)

 

زندگی مزخرف تر از این نمیشه

هیچکی عاشق من نمیشه

 

چهارشنبه 6 آذر1387 توسط سحر و بهزاد |

يا او، و يا مرگ

او را می پرستم

از دل و جان به او عشق می ورزم

عاشقش هستم

ولی، او مرا دوستی بیش نمی پندارد ...

در سر همهمه ای دارم

بی نهایت سوال ...

عاشقم من

خدای این را می داند

پس چرا دانه ی عشق را در دلش نمی کارد ؟!

آه

باز هم گِلایه

بس است ...

من، لحظه ای پا پس نخواهم کشید

انتخاب خود را کرده ام:

یا او، و یا مرگ

 

شنبه 4 آبان1387 توسط سحر و بهزاد |

با تو

با تو، همه ی رنگهای این سرزمین مرا نوازش می کند
با تو، آهوان این صحرا دوستان همبازی من اند
با تو، کوه ها حامیان وفادارخاندان من اند
با تو، زمین گاهواره ای است که مرا در آغوش خود می خواباند

سه شنبه 9 مهر1387 توسط سحر و بهزاد |



توی یکی از همین خونه ها،
همین نزدیکی ها،
دلِ یکی آتیش گرفته.
کسی یه چیکه آب بریزه رو دلِ ش
شاید خنک شه.

lucky_lovers_65@yahoo.com

RSS 2.0

Design By Parstheme