|
16 / آذر / 1365
8036 روز پیش
حدود 192864 ساعت قبل ( وَاو)
توی یه بیمارستان در جنوب تهران (شهرری) به دنیا اومدم
یه بچه ی کوچولو موچولو که باید لایه ی چندین ملحفه پیچیده میشد تا بلکه بشه تو بقل گرفت
بابای مامانی (آقاجون) میگفت اسمشو بذاریم "خداداد"، چون اونو خدا داده
(آخه اگه با این استدلال بخوایم عمل کنیم که اسمِ همه رو باید بذاریم "خداداد")
به هر حال مامانِ خوشکلم اسممو گذاشت "بهزاد" یعنی "بهترین زاده شده"
(البته اسمم پُر بی راه هم نیستا ! )
از همون بچگی باهوش بودم
(اینکه بتونم تو3 سالگی تا 100 به زبونِ انگلیسی بشمارم، ناشی از هوشِ بالای منه دیگه ! تازه این یه نمونه از کارایی که از هوشم نشأت گرفته بود )
همون موقعا بود که صاحب یه خواهر شدم (بهناز)
من هیچوقت حسود نبودم
شاید مامانم بیشتر از بهناز و بهداد (داداش کوچولوم که 12 سال از من کوچیکتره و یه آتیش پاره ای که نگو) روی تربیتِ من کار کرد
مهد کودک، دبستان نمونه دولتی، راهنمایی و دبیرستان غیرانتفاعی و ... مؤکّدِ حرفِ بالای من هست
اینم بگم که وضع اقتصادیِ خونواده ی من در جامعه، متوسطِ رو به بالاست
بابام یه کارگرِ ساده تو کارخونه ی "چیت ری" بود (که الآن بازنشسته شده و شغلِ آزاد داره)
و مامانم هم ابتدا بِهیار بود، بعد مربی مهدکودک، و الآن (در حالیکه دانشجویِ ارشدِ صنایعِ غذاییه) به شغلِ معلمی تو مقطعِ دبیرستان مشغوله (اینم بگم که مامانم یه لیسانسِ آشپزی و شیرینی پزیِ جداگونه هم داره؛ که وقتی غذا درست میکنه آدم انگشتاشم میخوره؛ برا همین من اصلاً انگشت ندارم !!!)
خواهرم امسال کنکورشو بد داد و یه بار دیگه داره میخونه (به اصطلاحِ خودمون "پشتِ کنکوری)
و داداش کوچولومم کلاس پنجمه (هر روز آتیش میسوزونه !)
بریم به ادامه ی ماجرای خودم
در تمامِ طولِ تحصیلم از دبستان تا پیش دانشگاهی، به جز در درس که یه دانش آموزِ سطحِ اول بودم، تو فعالیت های متفرقه هم شرکت میکردم (تئاتر، خوانندگی و ...)
پیش دانشگاهی برای من پُر بود از انواع و اقسامِ حادثه ها
بهتره بگم پیش دانشگاهی برابر بود با بحرانِ شخصیتِ من (موهامو رنگ کردم و ابرو ورداشتم)
(البته اینجا قضایا مفصّله، ولی وقتش نیست)
با ورود به دانشگاه به تعادل رسیدم و فهمیدم همه ی کارام چِرت بوده
همون ترمِ اول بود که به یکی از همکلاسیام علاقه مند شدم
Oh, my god
یه چیزو یادم رفت بگم
من تو دبیرستان رشته ام "ریاضی و فیزیک" بود؛ رتبه ام تو کنکور شد حدوداً 28000؛ و در یه دانشگاه غیرانتفاعی تو شمال در رشته ی "مدیریت بازرگانی" (مقطع کارشناسی) پذیرفته شدم
داشتم می گفتم؛ به یکی از همکلاسیام علاقه مند شدم
نزدیک به سه سال خودمو به آب و آتیش زدم که اونم به من علاقه مند شه، که نشد !!!
(الآن پیش خودتون نگید که این عجب دیوی که بعد از سه سال دختره نگاشم نکرده ! نه ! قضایا داشت که بهتره بگذریم)
اواخر خردادِ امسال بود که یه فرشته تو زندگیم قدم گذاشت
"سحر"
معنای عشق و بالأخره درک کردم
یه تابستونِ گند و در عینِ حال پُر ماجرا رو گذروندیم
در انتظارِ یه پاییزِ دل انگیز با یه عالمه اتفاق خوش بودم که . . .
که اتفاقاتِ پیش اومده بابِ میلِ من نبود
سحر منو دوست داشت ولی من عشقِ اونو می خواستم
این چند وقت همش گریه بود کارم
ولی دیدم که چقدر در اشتباه بودم
باید دیدگاهمو عوض می کردم
که همین کارو هم کردم
چند روزی هست که به یه آرامشِ نسبی رسیدم
سحر منو دوست داره
ولی من عاشقشم
یک سالِ جدید از زندگیمو شروع میکنم با یک دیدگاهِ جدید
تا شاید زندگی هم چهره ای جدید به من نشون بده
شاید . . .
در پایانِ نوشته ام، این چند جمله رو تقدیم میکنم به عشقم (سحر) :
سحرم
گلِ نازم
تو لایقِ بهترینها هستی
میدونم برات کَمَم، ولی هیچکی مثلِ من عاشقت نمیشه
تو تنها اُمیدِ من برای زندگی هستی
پس تنهام نذار
همیشه جمله هام در وصفِ تو کم میاره
زندگی بی تو رو نمیخوام
میدونی که چی میگم
اینجا
جلوی دیدگانِ همه ی دوستانمون
بلند فریاد میزنم که
عاشقتم
دوست دارم
و
خوشبختِت میکنم
تنهام نذار
و
تا آخر عمر با من بمون
(امضا: بهزاد) |