تبليغاتX
L U C K Y - L O V E R S
L U C K Y - L O V E R S



اشک هايت را پاک کن

محبوبم

اشک هايت را پاک كن !

زيرا عشقی كه چشم های ما را گشود و ما را خادم خويش كرد، 

موهبت صبر و شكيبايی را نيز به ما ارزانی ميدارد.

اشک هايت را پاک كن و آرام بگير، زيرا ما با عشق ميثاق بسته ايم،

 و برای عشق است كه درد جدايی را تاب می آوريم.

 

دوشنبه 21 مرداد1387 توسط سحر و بهزاد |

اعتصاب غذایی

 

سلام به همه ی بر و بچز

خوبید؟! چه خبرا؟!

ممنون از همه ی شُمایی که تو این چند وقت من و سحر رو تنها نذاشتید

امروز میخوام از این چند وقت بنویسم

و البته خیلی کوتاه

 

وقتی با سحر بیشتر آشنا شدم، احساسی بهم دست داده بود عجیب

انگار سالیانِ سال میشناختیم هم رو

حتی اولین باری که همو دیدیم این نکته رو جفتمون تاکید کردیم

خیلی خوشحال بودم که بالاخره اونی که میخواستم توی زندگیم پدیدار شد

و برای همین، لحظه ای نبود که خدا رو شُکر نکنم

همه چی خوب بود

امتحانای پایانِ ترم بود

و من و سحر چند باری همو دیدیم و کلی صحبت کردیم

همه چی برام فوق العاده بود

حتی تصور کردنشم برام غیرممکن بود

ولی داشت اتفاق می افتاد

ما هر دو می دونستیم که باید منطقی پیش بریم

ولی منطق برای من کمتر تعریف شده بود

سحر از من خواست که رابطمون و حرف زدنمون رو کم کنیم

که مبادا به هم –به این زودیا- وابسته بشیم

و منم با کمی مقاومت درنهایت پذیرفتم

امتحانا تموم شد و من برگشتم تهران

امتحانای سحر 10 روز دیرتر از من تموم میشد

(اینجا گفتن این نکته شاید لازم باشه که من ترم 6مدیریت بازرگانی رو پشت سر گذاشتم و سحر ترم 4 زبان روسی)

به هر حال بعد از 7 روز از اومدنم به تهران دیگه از سحر خبری نشد

نه جواب SMSام رو میداد و نه گوشیش رو جواب

من داشتم دق میکردم

تا بالاخره از دوستش (آبجی خودم: سعیده) کمک گرفتم

فکر میکنید چی گفت؟!!!

سحر تصادف کرده و پاش شکسته

دنیا رو سرم خراب شد

تصمیم گرفتم برم شهرستان و بیمارستان و به سحر سر بزنم

ولی همون شب سحر miss انداخت و من و اون ا ساعتی با هم حرفیدیم

(فک کن! از سهروردی شمالی تا 7تیر پیاده رفتم)

خلاصه سحر بعد از چند روز اومد تهران

تلفنی من و سحر کلی با هم حرفیدیم

و من دیگه پاک دلم رو باختم

با تمومِ وجود عاشقش شدم

سحر بعد از سه هفته گچ پاش رو باز کرد

ولی دکتر گفت که تاندوم پاش آسیب دیده و باید 30جلسه فیزیوتراپی کنه و از خونه بیرون نیاد

دیگه جفتمون به این نتیجه رسیده بودیم که حالا حالاها همو نمیبینیم تا تولد سحر (22شهریور)

ولی سحر بعد یه هفته گفت پام خوبه ولی مامانش از سر نگرانی نمیذاره از خونه بیاد بیرون

تمام فکرای منطقیِ ما به بن بست خورد

الآنی که دارم این مطلب رو مینویسم سحر در یه کارِ عجیب در اعتصابِ غذایی به سر میبره

تا بتونه به خواسته هاش برسه

خیلی ناراحتم که کاری از من بر نمیاد

و حالم خیلی بدتره

چون سحر در کنارم نیست

همه چی بد پیش میره

دعا کنید

همین

 

جمعه 18 مرداد1387 توسط سحر و بهزاد |

من و تو

 

وقتی ما به هم لبخند می زنیم

تو یه گوشه ی دنیا

یه بچه خم میشه تا شیشه خرده ها رو از رو زمین جمع کنه

و یه کم اون طرف تر

مردی خم میشه تا سنگی برداره واسه زدن کبوتر!

 

وقتی ما همدیگرو در آغوش می گیریم

یه جایی

یه بچه کتاباشو برمیداره که بره مدرسه

درست وقتی که یه دزد تفنگی برداشته به اندازه ی سرقت یه خونه!

 

       عزیزم 

            ببین من و تو 

                          تو چه دنیایی همدیگرو دوست داریم . . .       

           

چهارشنبه 16 مرداد1387 توسط سحر و بهزاد |

تموم‌ِ گُلای‌ دنیا رُ

به‌ تو پیشکش‌ می‌کنم‌ ،

بی‌ این‌ که‌ بچینمشون‌ !

 

سه شنبه 15 مرداد1387 توسط سحر و بهزاد |



توی یکی از همین خونه ها،
همین نزدیکی ها،
دلِ یکی آتیش گرفته.
کسی یه چیکه آب بریزه رو دلِ ش
شاید خنک شه.

lucky_lovers_65@yahoo.com

RSS 2.0

Design By Parstheme