تبليغاتX
L U C K Y - L O V E R S
L U C K Y - L O V E R S



فقط فرض کن

 

فرض کن پاک کُنی برداشتم

و نامِ تو را

از سر نویسِ تمام نامه ها

و از تارکِ تمام ترانه ها پاک کردم!

فرض کن با قلمم جناق شکستم!

به پرسش و پروانه پشت کردم

و چشمهایم را به روی رویشِ رؤیا و روشنی بستم!

فرض کن دیگر آوازی از آسمانِ بی ستاره نخواندم،

حجره ی حنجره ام از تکلم ترانه تهی شد

و دیگر شبگردِ کوچه ی شما،

صدای آواز های مرا نشنید!

بگو آنوقت،

با عطرِ آشنای این همه آرزو چه کنم؟

با التماس این دلِ در به در!

با بی قراریِ ابرهای بارانی...

باور کن به دیدارِ آینه هم که می روم،

خیالِ تو از انتهای سیاهیِ چشمهایم سوسو می زند!

موضوع دوریِ دستها و دیدارها مطرح نیست!

همنشینِ نفسهای من شده ای! سحر!

با دلتنگیِ دیدگانم یکی شده ای!

 

چهارشنبه 30 مرداد1387 توسط سحر و بهزاد |

تنهاتر از من

نشسته، چادر مشکی به سر کشیده خدا

و قوز کرده و خود را به بَر کِشیده خدا

کِشیده تو را بَست عاشقش شده است

برایِ چَشمِ خودش، دردِسَر کشیده خدا

هزار و چهارصد و چند سال میگذرد

از آن شبی که از این شهر پَر کِشیده خدا

 

یکشنبه 27 مرداد1387 توسط سحر و بهزاد |

مرگ تدریجی رویا

 

چشام بَستَست

             جهانم شکلِ خوابه

                            عذابه، اضطرابه

رو به روم

          دیواری از مِه

                      دیواری از سنگ

بگو

   بیهوده نیست

              فاصله ی آب و سراب

بگو

   سپیدیِ کاغذ

              بیهوده نیست

بگو

   از کوچِ  پراکنده

                   فقط کابوس و تنهایی

بگو

   خواب بود هر چی که دیدم

                            افسانه بود هر چی شنیدم

نگاه کن

      شوقِ دل زدن به دریا

                          بر آن شد "مرگِ تدریجیِ رویا"

 

پنجشنبه 24 مرداد1387 توسط سحر و بهزاد |



توی یکی از همین خونه ها،
همین نزدیکی ها،
دلِ یکی آتیش گرفته.
کسی یه چیکه آب بریزه رو دلِ ش
شاید خنک شه.

lucky_lovers_65@yahoo.com

RSS 2.0

Design By Parstheme